زندگی در کوهستان

 دماوند - قله غربی

 

-          کوه های بلند بر انسانیت انسان ها نمی افزاید

آری تو

تو با قلب دمادم احساست گام می نهی

با دست های توانمندت بر می خیزی

سرود مرغ آتش را تو خواهی خواند

 

-          مرا اگر یارای رفتن نیست

پنجه بر خاک خواهم کشید

دردی را که در تمام وجودم موج می زند

آتش شعله فزون رگهایم را

ستاره گانی را که از پرده شب چشمانم می بارد

تنها تو خواهی دانست

اسرار همیشه در دل کوهستان ها خواهد ماند

 

-          این طناب ها که بینمان فاصله انداخته

پیوندمان را سخت تر خواهد کرد

با هم بودن هایمان را می ستایم

نه

نباید عمرش را کوتاه کنیم

برای صعودی ساده , خرابش مکن

زمینی را که آبادان نمودیم

 

-          چهارچوب خاطرات این خانه

این دیوارها

این عکس ها

این اتاق

و این مردی که در حیاط خانه

روی یک صندلی نشته

آه که چه قلب بزرگی دارد

کسی که بدرقه می کند

آنان را که آماده اند تا بروند...

 

*******************

این چند قطعه شعر تقدیم به مصطفی لاریجانی برای فلب بزرگ و مهربانش

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 14:17  توسط الهه حمیدی  | 

 

Payu Peak یا aka Paiju Peak - کاراکورام - پاکستان 

 Nicholas Clinch در کتابش " قدم زدن در آسمان " می گوید " : این کوه یکی از نگهبانان ورودی بالتروست . "

این کوه را به خاطر صخره های عودی و شیب های یخی اش می شناسند . در زیر زبانه یخچال بالترو واقع است و برای اولین بار در سال 1976 توسط بشیر احمد , منظور حسین و نظیر احمد صبیر صعود شده .

******

الهام گرفته  از :

http://alpinist.com/doc/web14x/newswire-south-tower-payu-peak

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 20:54  توسط الهه حمیدی  | 

 

عشق و نیستی هر دو از یک جوهره هولناکند . روح ما , جایگاه مشاجره پر تردید آنهاست .

امیلی دیکنسون در بانوی سپید – اثری از کریستیان بوبن

همون طور که آماده صعود می شدم , چند سال پیش رو به یاد آوردم . انگار همین دیروز بود . من و مهدی , همین جا , کنار همین سنگ , خنده هامون , شوخی هامون و ... هنوزم پیداست . میتونم ببینمشون . ما مثل دو تا سرخ دار بال دار بودیم که جرات پرواز کردن و بیرون اومدن از پرچین رو داشتیم . پا به دنیایی گذاشتیم نا متناهی , همه واژه های خشک و سرد رو دفن کردیم و اون روز به هم قول دادیم , قول دادیم باشیم تا دستامون بازم بتونن مخمل سبز گلای اون طرف باغ رو لمس کنن . توی افکار خودم موج می زدم که دستی به پشتم خورد : آماده ای ؟ آره آره آماده ام . اون قدر تنها بودم که برای نموندن توی این لحظه ها حاضر شدم قلبم رو توی اقیانوس رها کنم که هر جایی دلش خواست بره . دو نفر از دوستام توی این صعود منو همراهی می کردن .حمید و شهاب . اون روز خورشید با تمام وجودش می درخشید و الماسای نقره ای شو می پاشید روی سر همه آدمایی که خون تو رگاشون وحشیانه در جریان بود , به بابونه های اون طرف دره که از چشمم دور نیافتاده بودن , به سکوت بی دلیل این فضا , به دستای خسته این آدمای سبز .

"خوب بچه ها بریم " . اون روز و توی اون دره آدمای زیادی بودن . آدمایی با اندیشه ها و افکار مختلف که هر کدومشون توی یه جزیره کوچیک مشغول کار خودشون بودن . از این بالا و از پای مسیریکه قراربود صعود بشه همه چی یه طور دیگه به نظر می یومد . اول من میرم یعنی من سرطنابم . خوب طبیعیه , قبلا این مسیر رو با مهدی صعود کردم و نقاط رنگی اونو می دونم . قبل از اینکه راه بیافتم به دستام نگاه می کنم , کارای بزرگ زیادی باهاشون انجام دادم . خوشحالم که دارمشون . خوشحالم که اینجام و هنوز می تونم به یاد بیارم , همه فراز و فرود های ضربان دار زندگیمو .

"شهاب تو وسط بیا و حمید هم ته طناب . مواظب خودتون باشید . توی کارگاه می بینمتون . " بالا رفتم و بالا رفتم . انگار دوباره برگشته بودم به بچگی هام  , همون وقتایی که به خاطر چند تا توت نرسیده از درخت حیاطمون بالا می رفتم . اونقد بالا که پرنده ها رو می دیم . اونا روی یه شاخه می شستن و سرو صدا می کردن . تنها دغدغم این بود که بابا نفهمه من این بالام اما همیشه می فهمید و دوزخ به پا می کرد که آی چرا این بچه این همه بازیگوشه !؟ و حالا من اینجام و بابا اینو می دونه . پیروزمندانه و نهایی کار می کنم و بالا می رم و طول 1 تموم میشه . " حمایت آماده " .

حواسم به حمایتم هست . به نگاهی به دور و برم و پایین دره جایی که خیلی از دوستام اونجان , می ندازم . یه کمی آب می خورم . نه خسته نیستم . اون سال وقتی من رسیدم اینجا , مهدی هم خسته نبود . چقدر خاطرات آدما رو رنگ به رنگ و لایه به لایه می کنه . مثل حشره ای که روی تنت می شینه و خونت رو می مکه . مثل قارچی می مونه که فورا سر از خاک بیرون می یاره . مثل لذت دیدن " رویاها " ی کوروساوا می مونه . بی تردید خاطرات , خوب یا که بد , مثل شعله های یه آتیش تو رو گرم می کنه.

شهاب و بعدش حمید می رسن . خوشو بشی می کنیم و دوباره من سرطناب هستم . دوباره همه چی تکرار می شه . صعود , میانی , صعود , میانی ...ساعت 11 ظهره . بعضی و قتا صداها ما رو از دنیایی پیرامون خودمون آگاه می کنن . پس گوش می کنم . توی قسمت سخت مسیر م , انگار توی یه قایق سیاه نشستم و دارم از یه دریاچه پر از لجن رد می شم , می لرزم انگار آسمون ابر شده و برف شروع به باریدن گرفته . از همون برفای علمچال . رد میشم . از روی یه فصل رد می شم . طول 2 هم تموم می شه . دستام سردن درست مثل ارتش آلمان . بین من و بچه ها یه 30 متری فاصله هست . فاصله , فاصله , گاهی خیلی نزدیکه مثل حس سرانگشت , گاهی اونقدر دور که یک بقچه پر از یاقوت کبود هم تاوانش نیست .

" خوب این طول آخره , تا اینجا همه چی خوب بوده . بیایین یه عکس بگیریم . " هیچکس شکایتی نمی کنه و قراره که بریم و تو گارگاه انتهایی استراحت کنیم . طول آخر رو مثل یه مسیحی توی یه یکشنبه که داره به سمت کلیسا می ره , طی کردم . چقدر به خودم مطمئن بودم انگار داشتم کنار ساحل ناپل قدم می زدم . بازم سختی مسیر , بازم ردش کردم . تقریبا کارگاه رو می دیدم . چی شد؟؟ گیره زیر پای راستم شکست و دیگه سکوت مطلق . سایه های تاریک و شوم رو بالای سرم حس می کردم .انگار وزوو دوباره فوران کرده بود . مثل موم سفید شده بودم . به سکوی راه آهن رسیدم و قطار مرگ منتظرم بود . 15 متر سقوط کرده بودم , 3 تا از میانی هام در رفته بود و حالا تو وضعیت بدی بودم و از همه بدتر اینکه همطنابام نمی تونستن کمکم کنن .

من اینا رو می فهمیدم . در حالی که شهاب و حمید فکر می کردن من تموم کردم . احساس ساده زنده بودن , نوعی خلسه . شاید هیچ آدمی توی این زمین گرد نتونه اینو درک کنه . من توی کارگاه آخر نشسته بودم و داشتم ماجرا رو تماشا می کردم . از ابتدا تا به انتها مرگ کنارم بود و تنهام نذاشت . کلی بهم جرات داد باهام حرف زد . اون هبچوقت بد نبود . سیاه نبود . دلگریز و کرکس گون نبود .نبود , نبود...

چشم هامو باز کردم , روی تخت بیمارستان بودم و دست های بهترین مادر دنیا توی دستم بود ...

پایان

خاطره ای از الف . ح

*********

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 13:17  توسط الهه حمیدی  | 

 

Media: Health Check

دویدن نه تنها باعث بالا بردن روحیه شما شده بلکه در پیشرفت سلامتی تان موثر است .

نوشته شده توسط : Jennifer Van Allen

شاید شنیده باشید که می گویند تمرین خود یک علم پزشکی است . در واقع این یک حرف نیست , یک واقعیت است . یک دسته شواهد علمی ثابت کرده است که تمرینات منظم ( 150 دقیقه در هفته , هر نوبت 30 دقیقه ) و بخصوص , مزایایی برای سلامتی دارد که فراتر از هر قرصی است که پزشک برای بیمار تجویز می کند . مطالعات نشان داداه است که دویدن می تواند کمک کند به جلوگیری از چاقی , دیابت نوع 2 , مرض قند , فشار خون بالا , چند نوع سرطان و یک سری شرایط ناخوشایند دیگر . همچنین دانشمندان نشان داده اند که دویدن بر بهبود کیفیت زندگی عاطفی و روحی انسان ها تاثیر می گذارد و همچنین موجب طول عمر می گردد .

1 – دویدن باعث شادمانی می گردد

دویدن باعث ایجاد حالت شادی و سرخوشی در شما می گردد و این به دلیل ترشح یک سری هورمون ها در بدن شماست . در سال 2006 محققان به این موضوع دست یافتند که حتی یک تک جلسه 30 دقیقه ای راه رفتن روی تردمیل میتواند فردی را که دچار استرس و اضطراب شذه از آن حالت بیرون بیاورد . زمانی که روی موش ها این آزمایش را انجام دادند متوجه شدند که فعالیت فیزیکی آنها باعث درمان افسردگی شان شده .

حتی در روز هایی که مجبور هستید برای انجام کاری به بیرون بروید , تمریناتتان شما را در مقابل اضطراب و افسردگی محافظت می کند . تمرین میانه تا حد زیادی به این موضع کمک خواهد کرد . تحقیقات نشان داده که 30 دقیقه دوین در هفته و سه هفته پشت سر هم روی کیفیت خواب شما , حالت شما و شرایطی دیگر تاثیر خواهد گذاشت .

هر کسی این جمله را شنیده : " دویدن مثل دارو است . " در واقع این جمله درستی است و یک تشبیه مناسب می باشد .

2 – دویدن به لاغر شدن شما کمک خواهد کرد

می دانید که دویدن و تمرین کردن باعث سوختن کالری در بدن شما می شود و این سوختن کالری حتی بعد از تمرین نیز ادامه دارد . تحقیقات نشان داده که تمرینات منظم" afterburn " شما را (تعداد کالری هایی که بعد از تمرین می سوزانید ) افزایش می دهد .

3 – دویدن باعث تقویت زانو های شما می شود ( همچنین سایر اتصالات و استخوان ها )

این موضع خیلی وقت پیش ثابت شده که دویدن باعث افزایش توده استخوانی می شود . شاید شما هم در بین دوستان , خانواده و غریبه های اطرافتان کسانی را دارید که به شما گفته اند : " دویدن برای زانو هایتان بد است . " اما دانشمندان ثابت کرده اند که این طور نیست در واقع دویدن باعث بهتر شدن سلامتی زانو ها می شود .

Felson شخصی که روی این موضوع در دانشگاه بوستون کار کرده می گوید : " دویدن علت صدمه دیدن زانو نیست . زمانی که به مردمی که آرتروز زانو دارند نگاه می کنیم هیچ سابقه دویدن در زندگی آنها نمی بینیم و یا در دونده ها نیز نمی بینیم که  که در گذر زمان خطر ابتلا به آرتروز در آنها بیش از حد انتظار بوده باشد . "

4 – دویدن باعث حفظ چابکی شما می شود حتی در سنین بالا

اگر شما تمرینات منظمی داشته باشید این باعث خواهد شد که در سنین بالا این تمرینات به کمک شما بیایند و همراهتان باشند . طبق تحقیقات این افراد در تست های ذهنی بسیار بهتر از هم سن و سالان ناهماهنگ با خود بوده اند . همچنین تمرینات منظم به بیماران مغری در بهتر شدن حافظه شان , زبان , فکر کردن و تا 50 درصد روی تصمیم گیری شان تاثیر مثبت می گذارد .

5 – دویدن از بروز سرطان جلوگیری می کند

شاید دویدن راه علاج سرطان نباشد اما به مقدار زیادی در بهبود آن کمک می کند . در یک تحقیقات گسترده معلوم شده که تمرینات منظم در ارتباط با ریسک پایین تعدادی از سرطان هاست . اگر شما از قبل دچار سرطان بودید , دویدن باعث بهبود کیفیت زندگی شما می شود در حالی که تحت شیمی درمانی هستید .

6 – دویدن باعث افزایش عمر شما می شود 

حتی اگر شما حداقل فعالیت فیزیکی را داشته باشید ( 30 دقیقه در هقته ( باز هم عمرتان طولانی تر از بقیه مردم خواهد بود . غیر سیگار ی ها 3 سال به زندگی شان اضافه می شود . بازماندگان سرطان بین 3 تا 5 سال و بیماران قلبی بین 3 تا 4 سال .

**********

لینک اصلی مطلب :

http://www.runnersworld.com/health/6-ways-running-improves-your-health

پ.ن.1: چقدر خوبه هر کاری که می خواییم انجام بدیم در موردش تحقیق کنیم . یه سری اطلاعات به دست بیاریم و از همه مهمتر مواظب سلامتیمون باشیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 21:36  توسط الهه حمیدی  | 

 

 

 

هوا آفتابی ست , اینجا عادی نیست

بهمن ها مرتب پشت سر هم می آیند

و بعد از آن ریزش سنگ است که سرو صدا ایجاد می کند

ممکن است به سمت دره ای کشیده شوی

و آنگاه راه های سختی برای اتنخاب کردن داری

راه هایی سخت تر از یک راه جنگی

 

              VLADIMIR VYSOTSKY

                                              تا به حال کسی اینجا نبوده , خطر نکرده

یا حتی استقامش را آزمایش نکرده

و زمانی که او از ستاره ها برای حرکتش کمک می گیرد

تو در پایین دست تلاشش را نخواهی دید

تلاشی که در سراسر زندگی خوب و زیبای خود

مثل آن را نداشته ای

 

نه گل رزی , نه دسته عزاداری

او ( کوه ) هیچ مقبره ای را به یاد نمی آورد

سنگ یا همان تپه خاطرات تنها برای لختی استراحت خوب است

خاطرات خورشید درخشان است

یخ زمردی رنگ کوهستان است

 

( کوه ) اجازه بده به آنها که صحبت کنند بله صحبت کنند

اما نه در مورد کسانی که رفته اند !

بهتر است درباره سرما , الکل یا چیزهای دیگر حرف بزنی

کسان دیگری می آیند

از کوه بالا می روند

خطر می کنند

و راهی را که تو نتوانسته ای به اتمام می رسانند

 

اینجا روی صخره های عمودی , سریع باش !

به شانست زیاد مطمئن نباش , ممکن است بازی در بیاورد

هیچ چیز روی صخره ها برای یک کوهنورد امن نیست

ما تنها به بازوان یک دوست به دست هایش تکیه کرده ایم

و به طنابی که ترسمان را کمتر می کند

 

ما در حال کوتاه کردن مسیر هستیم و نه گام برداشتن به عقب !

در فشار حرکتمان کند تر می شود

در آن بالا قلب به تپش در می آید

فضا سنگین است و تو خوشحال و گیج هستی

 و احساس آدم های حسودی را داری

که هنوز قله هایشان پیش رویشان هست .

 

************

منبع :

http://www.russianclimb.com/vysotsky.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 13:44  توسط الهه حمیدی  | 

 

Kennedy و  Wharton در حال دور زدن یک سراک بین  Ogres I و  II .

Hayden شروع کرد به بالا رفتن . در تمام مدت صعود تکه هایی از سنگ و یخ از بالا فرو میرخت روی طاقچه ای که زیر پایش قرار داشت . بعد از چند ساعت موفق به اتمام این بخش شدند . یک محل مناسب در پای یک دیواره گرانیتی پیدا کردند و تصمیم گرفتند همان جا چادر بزنند و شب را سپری کنند .

Kennedy در حال صعود

صبح بعد ار چند حرکت کششی و نوشیدن چای ابزارهایشان را جمع کردند و به صعودشان ادامه دادند . در چند طول که صعود کردند مرتبا جایشان را با هم عوض می کرند . جنس سنگ ها خوب بود اما محل مناسبی برای ابزارگذاری وجود نداشت .

Kennedy در حال صعود سرطناب یک بخش میکس و سرد در ارتفاع تقریبی 6800 Ogres 

در ارتفاع 6800 متری به محلی برای بیواک دومشان رسیدند . شب شده بود و Wharton تلاش می کرد به تیم برسد , صورتش ورم کرده بود و مرتب سرفه می کرد و حتی یک لحظه خون بالا آورد و این برای دوستانش واضح شده بود که او به درجه ای از ادم مغزی رسیده . شب هوا بدتر شده بود و سلامت دوستشان در خطر بود . آنها بر سر دو راهی مانده بودند .

چند متر انتهایی مسیر

Dempster و Kennedy در نهایت تصمیم گرفتند Wharton را در چادر تنها بگذارند در حالی که 350 متر را قله راه نداشتند . این بخش انتهایی برایشان یک مسیر بسیار لذت بخش بود . Dempster تا کمر در برف فرورفته بود  و بالا می رفت .

مسیر جدید روی جبهه جنوبی  Ogre I

******

برگرفته شده از :

http://www.alpinist.com/doc/web12f/newswire-k7-ogre-full-report

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 16:0  توسط الهه حمیدی  | 

 

 

مشکلات مسیر به سمت دهکده آسکول

Kennedy و Kyle Dempster این تابستان فصل موفقی در پاکستان داشتند . آنها دو مسیر روی دو قله در کاراکورام گشایش کردند . در 48 ساعت از جبهه شرقی k7  به ارتفاع 6934 متر به همراه  Urban Novak اسلووانیایی , صعود کرند و سپس به همراه Josh Wharton یک مسیر جدید روی  Ogre I به ارتفاع 7285 متر گشایش کرند .

بعد از گذراندن یک شب در پای جبهه شرقی k7  در ساعت 11 شب 17 جولای صعود خودشان را آغار کردند و در عرض چند ساعت  به بلندترین نقطه ای که در تلاش سال 2011 خود در این منطقه داشتند , رسیدند . روشنایی صبحگاه مسیر را واضحتر کرد و صعود هم به طور فزاینده ای سخت تر می شد .

Hayden Kennedy در بیس کمپ

در اواخر بعد از ظهر 18 جولای شرایط کمی سخت شد . خسته بودیم و سرما و برف روی صورتهایمان می بارید . ادامه مسیر خیلی واضح نبود , ما قبلا درباره این شرایط صحبت کرده بودیم اما آنجا Urban توضیح داد که ما برای چه اینجا هستیم و همه می دانیم که باید ادامه دهیم . حرف های Urban کمی شرایط را عوض کرد و بعد همه اینها k7  انتخاب ما بود .

22 ساعت بعد با گذراندن چند بخش تکنیکی با کار میکس , روی یک طاقچه یخی برای چند ساعت بیواک کردیم , دو کیسه خواب و یک زیر انداز را مشترک استفاده کردیم . خسته بودیم و باید با نزدیک شدن صبح کارمان را با جدیت آغاز می کردیم .

Kennedy بعد ها نوشت : " بالا رفتن از یخ یک وظیفه بود " . کوله هامان سنگین بود اما پاهایمان ادامه می داد .  در یک مه غلیظ تیم به دهلیز برفی انتهایی مسیر و زیر قله رسید . دیگر شرایط ایده آل نبود و ما هم کمتر به آن اهمیت می دادیم . Novak مسیری مستقیم در برفی عمیق و 200 متر انتهایی صعود را می پیمود . Kennedy در موردش گفت که تا کنون چنین تلاشی در Novak ندیده بودم . خیلی زود تیم بر فراز قله قرار گرفت .

گذر شرپاها از زیر جبهه شمالی Latok I به سمت بیس کمپ Ogre I

Kennedy و Dempster از اسکاردو این طور نوشته بودند که : " قبلا نیز کوهنوردانی برای نجات جان خودشان دنبال این قله بودند اما قله برای ما صرفا مکانی بود برای آغاز یک فرود 10 ساعته . ما اکثر صعود های خاصمان را به همراه دوستان اسلوونیایی خود انجام می دهیم و در واقع عقل و تجربه Novak بود که در این صعود و زمانی که به مشکل خورده بودیم به ما کمک کرد .

بعد از گشایش مسیر جدید روی k7 آنها راهشان را از Novak جدا کردند . دوستشان Josh Wharton را روی یخچال Choktoi ملاقات کردند و او جبهه شمالی Ogre I را به آنها پیشنهاد کرد.

Hayden Kennedy زیر تیغه شمالی Latok I

در 19 آگوست و درست بعد از نیمه شب , تیم در حدود چند هزار متر روی یخچال Choktoi و روی یک شیب 60 درجه برفی و یخی  حرکت کرد . گام برداشتن , ضربه , نفس , گام , ضربه , نفس . چرا وقتی کارهایی خیلی راحت انجام می شود در این موقعیت ها سخت می گردند ؟ چند ساعت را با هدلایت صعود کردند تا جایی که احساس کردند دیدشان بهتر شده .

 نزدیک ظهر تیم به یک سری سراک رسید و تصمیم گرفتند که از همان نقطه امنی که بودند یک تراورس بزرگ را آغاز کنند . نظر تیم بر این بود که : کلید باز کردن این مسیر همین تراورس است . Hayden 55 متر تراورس کرد و Dempster درباره این طول اینگونه گفت : شبیه یک خیال بود و شباهت زیادی به صخره های کانادا داشت .

*********

صعود مربوط به سال 2012 هست

برگرفته شده از :

http://www.alpinist.com/doc/web12f/newswire-k7-ogre-full-report

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 18:38  توسط الهه حمیدی  | 

 

داستان خارق العاده دوشرپا در k2

 

اطلاعات بیشتر :

http://buriedinthesky.com

*****

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 18:40  توسط الهه حمیدی  | 


Tommy-Gunfire

فرار از قرقیزستان

·         Tommy Caldwell, John Dickey, Beth Rodden, Jason Smith

·         منطقه Karavshin

·         قرقیزستان – 2000

·         سناریو : گروگان گیری توسط شبهه نظامیان

·         آسیب ها : -

·         مدت زمان : 6 روز

 

4 سنگنورد جوان آمریکایی  25 ساله وشاید  کمتر برای گشایش یک مسیر جدید روی دیواره های گرانیتی به دره   Kara-Su در قرقیزستان سفر می کنند . در روز اول کارشان در 11 آگوست حدود 300 متر صعود کردند و شب را در دو پرتلیج گذراندند . در هنگام طلوع خورشید آنها صدای تیر اندازی از زیر چادرشان شنیدند و بعد انگار آنها مورد هدف قرار گرفتند و بعد از آن هم بارانی از سنگ و گرد و غبار روی سرشان فرود آمد . اتنخاب دیگری نداشتند , فرود آمدند و توسط شبهه نظامیان به گروگان گرفته شدند .

در واقع آنها یک حرکت اسلامی از ازبکستان بودند , یک گروه شورشی از یکی از همسایه های قرقیزستان . 12 آگوست بود و آنها گروگان ها را به سمت پایین دره هدایت کردند . همان طور که از بیس کمپشان می گذشتند ناگهان سربازان قرقیز شروع به تیراندازی کردند و یک درگیری بین دو دسته به راه افتاد . ترس و وحشت میان این 4 سنگنورد جوان کاملا مشهود بود .آنها مجبور بودند مرتب جا خالی بدهند تا از گلوله ها و آتش ها در امان باشند .

6 روز بعد آنها بلاخره آزاد شدند .سربازان قرقیز که روز در میان بوته ها و غارها کمین کرده بوند , شب بیرون آمدند و درگیری را با شبهه نظامیان آغاز کردند . آنها هم گروگان ها را با یک نگهبان تنها گذاشتند . نگهبان انگلیسی بلد نبود و همین موضوع باعث شد که بعد از یک نمایش ساختگی توسط آنها بتوانند فرار کنند . سریعا به سمت انتهای دره رفتند و سربازان قرقیز در همان حوالی آنها را دیدند و به منطقه امنی هدایت شدند .

درس هایی که می گیریم :

سفر به مناطق دور افتاده به قصد صعود های عجیب و غریب یک نوع تفریح و سرگرمی است . اما مشکل اینجاست که بعضی مناطق از لحاظ سیاسی بی ثبات هستند . موضوع شبهه نظامیان قبلا توسط وزارت امور خارجه به آنها تذکر داده شده بود اما آنها این ریسک را پذیرفته بودند . Caldwell می گوید :  " زمانی که برنامه یک اکسپدیشن ریخته می شود تعداد زیادی خطرات بالقوه نیز شکل می گیرد . در بعضی جاها تو مجبوری احتیاط رو به دست باد بدی و بری تا به هدفت برسی . در قرقیزستان ما به دلیل اشتباه خودمان ضربه خوردیم . من در آینده درباره وضیت سیاسی مناطقی که بدان جا سفر می کنیم تحقیق بیشتری می کنم و همچنین به توصیه های وزارت امور خارجه گوش می دهم . به طور کلی بیش از گذشته احتیاط می کنم . این را سفر قرقیزستان به من آموخت . "


**********

منبع : http://www.climbing.com/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 21:46  توسط الهه حمیدی  | 


شرپاها , همان مردان قوی و سخت کوشی که راه را برایمان هموار می کنند . شرپاها همان مردان و زنانی که از بلندی ها هراسی ندارند , دست هایشان آینه تاریخ کوهستان های سرد و گویای خاطرات تلخ و شیرین زندگی شان .  من هرگز شرپایی ندیدم اما وصفشان را بارها شنیده ام . سکوتشان , محبت هایشان , همراهی شان و وفاداریشان . روحشان به  وسعت همان سرزمین های بلند و قلبشان پر از مهربانی . این کوه , آن کوه , خانه آنها اینجاست . روح و جانشان اینجاست و چه تلخ و اندوهگین از دست رفتنشان در خانه شان .

روح بزرگتان در این کوهستان سرد آرام گیرد . به تنزینگ و هیلاری می پیوندید و باز در پایان فصل صعود تنها تر از همیشه با ستارگان جاوید خواهدید ماند . ساگارماتا , مادر مقدس زمین این مردان بزرگ را بپذیر .


قسمتی از خاطرات کنتن کول (ترجمه منیژه برزگر )

...

در قست کوهستان آنها سخت کوشی و توانایی خود را نشان می دهند. مثلا امروز صبح " پمانوربو "یک بار 20 کیلوگرمی را از پایگاه 1 به پایگاه 2 برد و سپس در ساع 11:30 به پایگاه پایینی مراجعه کرد . برای من به عنوان رهبر صعود دوستی و صمیمیت با شرپاها بسیار مهم است . آنها با وجود اینکه کارهای سنگینی بر عهده دارند همیشه شاد و خندان هستند . آنها سه روز متوالی به شدت کار می کنند و فقط به یک روز استراحت نیاز دارند .در روز صعود به قله کپسول اکسیژن کمکی با خود حمل می کنند تا مورد استفاده اعضای تیم قرار گیرد و تمام این وظایف را با لبخند و شادی انجام می دهند . تا به حال ندیدم یک شرپا عصبانی شود و یا حتی با صدای بلند حرف بزند .

سال قبل در پایان صعود وقتی چادرهای پایگاه دو را جمع می کردیم کاملا مشخص بود که شرپاها برای اینکه مسیر را دو بار طی نکنندهر کدام بارهایی بزرگتر از حد معمول به پایین حمل می کردند . من پیشنهاد دادم که در حمل بار اندکی کمک کنم . مدتی جر و بحث کردند تا با این امر موافقت کنند و در نهایت به عنوان پاداش آن شب با هم به رستوران رفتیم و مرا به نوشابه دعوت کردند و علاوه بر این احترام زیادی نزد آنها کسب کردم که این موضوع بیشتر از نوشابه مهم بود ...

منبع :فصلنامه کوه – شماره 43

***********

تقدیم به روح تمامی کشته شدگان حادثه اورست و تقدیم به روح بزرگ تمامی شرپاها 


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 14:58  توسط الهه حمیدی  | 

مطالب قدیمی‌تر